حدود ساعت 8 رفتیم دم اوین با باباش. یک و نیم ساعت بودیم که گفت الان یک سری اسم خوندن من توش نبودم.
یه بابا سربازی هم گفت تا یازده خبری نیست وای نستین.
ما هم رفتیم و تا نزدیکای خونه رسیدیم که یکی از دوستاش از داخل زنگ زد گفت الان اسمش رو خوندن و همگی رفتیم دم در اوین یک لنگی وایسادیم تا این که حدودای ساعت ده دقیقه به یازده اومد بیرون. واسه چند ثانیه اول که باورم نمی شد خودشه از بس آدمای مختلف رو آزاد کردن و خودش نبود.
خلاصه یک داد و هواری زد و صداش کردم و از فرط خوشحالی گریه ام گرفت....
کلاً حس غریبی بود اون لحظاتی که پشت در منتظرش بودیم که می شه نفر بعدی باشه و باز اون روزایی که ازش بی خبر بودیم و اون بار اولی که زنگ زد و فهمیدم سالمه و مشکلی نداره
این ترانه قشنگ رو هم اینجا به مناسبت بازگشتش بهترین دوستم به جمعمون اینجا می ذارم:
شب به گلستان تنها متنظرت بودم
بادهی ناکامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
آن شب جانفرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم، آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه
ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه
غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
پیش گلها، شاد و شیدا، میخرامید آن قامت موزونت
فتنهی دوران دیدهی تو از دل و جان من شده مفتونت
در آن عشق و جنون مفتون تو بودم
اکنون از دل من بشنو تو سرودم
منتظرت بودم منتظرت بودم


