ساعت یازده و نیم شبه! الان تو محل کار الهه هستم و امروز هم روز پایانی پروژه شونه بعد از حدود یک سال تلاش و کوشش . پروژه شون که طراحی حرم نجفه و کلی آدم تا الان پاش زمان صرف کردن تا چند ساعت دیگه میره برای تحویل و ارائه به مقامات درشهر نجف! خواهی نخواهی پای من هم به این پروژه برای جمع و جور کردن یک سری از خورده ریزه کاریهای کامپیوتریشون باز شد و همین باعث شده که این وقت شب اینجا باشم.... الان هم یک زمان خالی پیدا کردم تا سرکی به این وبلاگ بزنم و نذارم خیلی گرد و غبار بگیره!

خبر جالبی که شاید به نوعی یک نقطه عطف هم تو خبرهای این بلاگ باشه، اینه که یک هفته قبل، در همچین ساعتهایی مشهد بودم و در حال مراسم بزن بکوب بودیم! علت این بزن بکوب شروع یک زندگی مشتر ک بود!
یک هفته گذشته از شروع اون زندگی....
یک هفته قبل، یعنی 28 هشت 88، مصادف با یک ذیحجه یعنی روز ازدواج حضرت علی و فاطمه، من و الهه زندگی مشترکمون رو به صورت رسمی شروع کردیم، شروعی که براش تلاش زیادی کردیم و فراز و نشیبهای زیادی رو طی کردیم....
5 شنبه صبح گذشته حرم امام رضا بودیم واسه مراسم عقد بالا سر حضرت.
ظهر رفتیم محضر و شب هم مراسم بزن بکوبان و چلو خورون پلو خورون و بعدش باز بزن بکوبان!
تمام این مراحل به خوبی برگزار شد و مراسم هم به نحوی بود که حداقل برخلاف تصور قبلیم که همیشه احساس می کردم صاحب مجلس از فرط خستگی سهمی در شادی مراسم نداره و درگیر کارهاست، اما باز هم علیرغم خستگی و مشغله اون روز، مراسم جوری بود که به خودم هم خوش گذشت و لحظات شادی رو برام به ارمغان آورد....
حقیقتش چیزی که باید بهش اعتراف کنم اینه که تمامی این پروسه این ازدواج خیلی سریعتر از تخمین های قبلیم اتفاق افتاد. حتی مراسم روز پنجشنبه هم به نحوی بود که فرصت نکردم به دوستان اطلاع بدم. اینطوری بگم که خودمون که موضوع برگزاری مراسم روز پنجشنبه بودیم، چهارشنبه عصر تازه رسیدم مشهد، پنجشنبه مراسم بود، جمعه صبح هم بدو بدو از خواب بیدار شدیم و ساعت 10 صبح راه افتادیم دوباره سمت تهران!
در این بین از نکاتی هم که نمی خوام از قلم بندازم این بود که جای وحید و وفا به شدت خالی بود! شدت این خالی بودن اینقدر زیاد بود که موقع مراسم عقد از نبودن داداشای گرامی گریه ام گرفت. به قول خودشون این هم از بازیهای روزگاره که هر کدوممون در یک گوشه ای بودیم و نتونستیم تو همچین روزی دور هم جمع بشیم. امیدوارم هر جا هستند خدا پشت و پناهشون باشه!
به هر حال حسی که الان دارم اینه که حرکت عظیمی رو انجام دادم! در این مسیر هم به شدت نیازمندی یاری و حضور سبز دوست عزیز، همان اوستا کریم خودمون هستیم! امید به تو....

