امیدوارم خدا نمرده باشه و با یکی از اون دو دستش بگیرد از ما دست!
این رو تو زندگیم چند بار به شدت تجربه کردم!
مسیر زندگیم تو آیندههای چند ده سال دیگه دستخوش نگاه من به آینده است.
چیزی که دوست دارم اینه که تصویری که در آینده به دنبالش هستم، در زیر دست و پای حوادث روزمره از بین نره...
احساس میکنم این جور تصاویر و این جور امیدها، همون چیزیه که باعث میشه یک دونه زیر خاک جوونه بزنه و علیرغم تمام چیزایی که سر راهش داره، نهایتاً سر از خاک در بیاره و به سمت آفتاب بره....
من هم هر چقدر چیزای مختلفی پیش بیاد، تلاشم رو میکنم که تا به سمت مقصد مطلوبم حرکت کنم....
براي فهميدن بهتر اين موضوع، بايد به خاطر آورد که لحظات زيادي هست که واقعاً تحليل اين که بفهميم چرا خوشحال، ناراحت، شاد، دلمرده ، غمين يا مسروريم احتياج به لحظاتي درنگ و تأمل داره و خيلي وقتا آسون نيست. حتي بعضي وقتا به بنبست ميرسيم در تحليل عملکرد خودمون. اينها هم بعد از زندگي کردن بيست و چند ساله به عنوان خودمونه! خودمون که از ريزترين و محرمانهترين ابعاد زندگي خودمون خبر داريم، در حد همون خدايي که بالا سرمونه، کمي کمتر.
حالا با اضافهشدن يک نفر ديگه تو جزئيات زندگي، اگه نخوايم قبول کنيم که مجهولات زندگي بيشتر ميشه، به نظرم عواقب خوبي در پيشمون نيست. ازدواج يک سري مجهولات جديد وارد زندگي ميکنه که احتياج داره باهاشون روبرو شد. تو اين چند روز يک دوري تو وب زدم و چيزي که برام جالب بود اين مطلب بود که زندگيهاي خوب حاصل عالي بودن شرايط و عوامل نيست، حاصل اين نيست که هيچ مشکل و چالشي وجود نداره بلکه حاصل اينه که روش مقابلهکردن با چالش رو طرفين بلدن.
تازگيها از فکر کردن به ازدواج کمتر دچار تشويش ميشم. علتش هم اينه که در يک مقطع تصميم گرفتم بپذيرم که همه چيز و همه شرايط نبايد نمره 20 داشته باشه. کافيه که سعي کنيم کمي تحمل کنيم که ممکنه نمره بعضي چيزا 20 نيست و ممکنه به 20 هم نرسه هيچ وقت. اما تلاش رو که از آدم نگرفتن! هميشه ميشه براي بهبود شرايط تلاش کرد.
نيازمند دعاي سبز دوستان هستيم!
======
پي نوشت: در پي انتشار پست قبل، کامنتهايي محرمانه از سمت القاعده و ساير گروهکهاي تروريستي رسيد و به ما هشدار داده شد که اگر بار ديگر در اين جا عشقولانه در کنيم، وبلاگمان و خودمان مورد عنايت قرار خواهيم گرفت. گفتيم که بدانيد! گفتيم که بدانند ما هم ايستادهايم! ماچ! :))
XXXX به نام خدا XXXX
عید فطر مبارک. بالاخره ماه رمضون تموم شد! واسه من که روزه داری این ماه پر مشقت بود! کلی کارهای عجیب انجام شد و فصلهای تازه ای در حال شروعه. تو ماهی که گذشت، سربازی تموم شد، سه روز بعد پایان خدمت رفتم سر کار جدید و چند روز بعدش اسباب کشی به خونه جدید.
فصل تازه ای که ازش صحبت کردم، شروع زندگی جدید از نوع مشترکه! فصلی که آسون به نظر می آد و مشکلات خاص خودش رو داره. تا الان چند بار پا تو این وادی گذاشتم و بنا به هر دلیلی موقعیتش پیش نیومد. کلاً شروع زندگی مشترک معادله ایه که حل مجهولاتش و رسوندنش به یک بله یا خیر کار پیچیده و زمانبریه.
چند روز دیگه می خوام برم اولین گامها رو وردارم و تقریباً حس لحظات قبل امتحان رو دارم. البته بهتره این توضیح رو هم بدم که حس قبل امتحانم چیه! حسش اینه که هر چی باید جمع می کردم و می خوندم دیگه تا الان خوندم. از حالا به بعد فقط باید اون چه که هست رو به مرحله عمل برسونم و خیلی استرسی به خودم راه نمی دم از اون چه که ممکنه کم باشه یا کم بیاد.... البته ناگفته نماند که هنوز ما رو به ده راه ندادن که داریم سراغ کدخدا رو می گیریم اما اما خب این برنامه ایه که در پیشه!! تا چه پیش آید و قسمت چه باشد....
در همین برخوردهای که تا به حال با زندگی مشترک و تفکر راجع به شروعش داشتم به نظرم کار بزرگ و پرمسولیتیه و شدیداً احساس میکنم که پایداریش همت بالا، صبر و حوصله زیاد و انعطاف پذیری خاص خودش رو می خواد. باشد که خداوند ما را یاری کناد! به دعاهای دوستان هم شدیداً نیازمندیم. به قول معروف، هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستیم...
پیروز باشید و پایدار
=======
پی نوشت: اهل و عیال مربوطه، شکایت فرموده بودند که چرا از ما یاد و نشانی نیست در این دفتر! خب، اولاً که در این یک مورد غالباً جانب احتیاط رو رعایت می کنم و ثانیاً هم به اطلاع دوستان می رسونیم همسر گرامی، الهه خانوم می باشند و اگر از ایشون رد و نشونی در اینجا نیست، ولی جایشون روی سر ما و یادشون در دل ماست!![]()
خطاب به الهه خانوم(گوش نامحرم ها ناشنوا): ماچ!!![]()
امشب ساعتها رو یک ساعت میکشیم عقب. برای این که فردا بریم سر کار یا کارهای عقب افتاده رو انجام بدیم، یک ساعت بیشتر وقت داریم! اگه ساعت یازده بخوابیم و فردا ساعت هفت پاشیم، به جای هشت ساعت، نه ساعت خوابیدیم! اما خب، در کنار این پارادوکس ساعت رو هر جور عقب یا جلو بکشیم، اما عمر رفته به عقب بر نمی گرده....!! قلب ما یک ساعت بیشتر تپیده و با اون ریتم یکنواختش بهمون یادآوری میکنه یک ساعت از فرصتی که داشتیم کم شد!
=====
نکته: به طور اتفاقی پی بردم که وبلاگ آهوی دشت دات بلاگفا یه سال و دو روزشه! جالب این که تولدش بیست و هشت شهریور ماهه! دو روز بعد تولد مامانم و مقارن با تولد یک دوست خوب!!
بلاگهام دارن ميشن شبيه توئيت!
به قول برادر ارزشي و فرهنگيمون اميرقلعهنويي، کل يومٍ کارها تو هم پيچيده!
سربازي تموم شده خير سرش اما خب هر کي رفته باشه ميدونه که تموم شدنش شادي خاصي نداره فقط افسوس اينو داره که چرا يک مدت از زندگي اينطوري گذشت! اما خب، هر چه بود تموم شد. لقش!
ميشه گفت بلافاصله بعد سربازي و در ظرف دو روز تو محل کار جديد مشغول شدم و خيلي سريع و سير دانشگاه بهشتي رو ترک کردم، ترک کردني را! قبل اون به شدت دنبال خونه داشتم ميگشتم و بعدش دنبال اون چه که تو خونه جاش خاليه، مثه يخچال و اين طور خرت و پرتها!
وسايلم هم فعلاً به روش خونه سازي پرندهها دارم تو خوابگاه جمع و جور و کارتن پيچ ميکنم! ميرم، ميآم هر شب ده دقيقه يک ربع اگه انرژي باقي بود خرت و پرتا رو جمع ميکنم.
در اين اثنا، ماه رمضون شروع شده، بد جور سرماخوردم، واسه رفتن سرکار هر روز ساعت 7 بيدار باش بايد زد و تقريباً تو اکثر روزها تا کارهاي جانبي اين روزها رو راست و ريس کنم و دوباره برگردم خوابگاه ساعت ميشه نه شب. نه شب هم باز بخواب و سيکل کارا از فردا. امروز بعد چند روز وقت کردم چند دقيقه پاي سيستم بشينم و يک ميل چک کنم و يک کم وبگردي مختصر بکنم. همه چيز به صورت کاملاً خلاصه!
محل کارم هم فعلاً جالبه! هنوز کامپيوتر ندارم و عملاً يک دو روز اول در حال دق کردن بودم! چون اينترنت سرعتش پايينه، محدوديت ترافيک 10 مگ در روز داره، کلي چيزا توش محدوده و الي آخر! اما در کل چون شرکت پايدار و با ثباتيه و اين که به نظرم ميآد که نسبت به همکارام يک چيزايي داشته باشم که امتياز مثبت حساب بشه، اميدوارم که اينجا بمونم و فيلم ياد هندستون نکنه بخوام برم سراغ کار جديد. البته ناگفته نماند چون کارم عملاً خيلي فني نيست، فعلاً نميدونم چيکار بايد بکنم چون کلاً سيستم کار فني رو دوست دارم اما اين کار رو هم دارم فعلاً مزه مزه ميکنم تا ببينم چي ميشه. از طرف ديگه وارد شدن به کار فني هم از بعضي جهات ممکنه به گروه خونيم الان سازگار نباشه. چون معمولاً وقتي کسي وقتي خيلي تو دانشگاه باشه و مخصوصاً تحصيلات تکميلي رو گذرونده باشه، تو هر شرايطي شايد راضي به کار نشه، اينم همون دليليه که شايد تو کار فني اگه الان درگير نشم بهتر باشه. اما فعلاً در حال آزمايشم. ببينم دنياي غيرفني چطوريه. اگه حال داد که فبهاالمراد. اگر هم حال نداد، ميذارم تو آينده سوئيچ ميکنم دوباره تو زمينههاي فني! فعلاً مهم اينه که پول از کجا برسه!
ضمناً پنج شنبه اسباب کشي دارم و حسابي هم دست تنها و اينطور که بوش ميآد روز پرماجرايي خواهد بود و اميدوارم کارها خوب پيش بره.
والسلام علي من تبع الهدي!
هر چند از قبل ماه رمضون عزا گرفته بودم که چه کنيم با اين همه شلوغي کارها و رسيدن ماه رمضوني طاقتفرسا، اما بازم وقتي براي اولين سحر بيدار شدم، دوباره احساس خوب ماه رمضون هم همراهش رسيد...
اومدن ماه رمضون اتفاقي اونقد بزرگ بود که باعث بشه باز دوباره بيام اينجا. امروز بعد مدتها بعد نماز يک تسبيح دستم گرفتم و ياد اون زمانهايي افتادم که اينقدر شور و شوق داشتم که بعد نماز صبح براي مامان بابابزرگم که هيچوقت هم نديده بودمشون نماز بخونم...
خدايا، نذار شکمي گشنه بمونه...
نذار دلي غمگين بمونه...
نذار فقر ريشه مردم رو سست کنه...
نذار راستي از بين بره ....
و نذار يادت از دلهاي ما بره!
خدايا! من هم بنده تو هستم اما خطاهاي زيادي کردم
خدايا! ببخشمون
خدايا! دلها رو شاد کن
خدايا! راستي رو بينمون جاري کن
خدايا! نيازمند ياري سبزت هستم!
خدايا! دستمو بگير
آخر از همه هم بگم که:
خدايا! دلم برات تنگ شده بود...
پاورقي:
1- بامداد شنبه 31 مرداد 88 رسيد. آخرين روز خدمت نظام وظيفه. تقارنش با شروع ماه رمضون رو به فال نيک ميگيرم
2- يک شهريور 88 يعني روزي که وفا داره ميره خدمت رو شروع کنه. اميدوارم معافيهاي جديد هر چي زودتر تصويب بشه و بارش از رو دوش اون هم برداشته بشه...
3- شهريور تولد دو نفر رو تو خاطرم زنده ميکنه! يکي مامان و ديگر هم يک دوست خوب! مبارک باشه!
در بند و دامی گرفتار نیامده است!
آهوی دشت فعلاً در حال خرامیدن در دشتهایی دور دست از دشتهای عالم مجازی است!
اون در حال خرامیدن در دشتهای دنیای واقعی اطرافش است!
آهوی دشت، دست و بالش در بند اسیر نیست!
آهوی دشت صرفاً برای چندی بال و پر گشوده از این وبگاه!
بعضي وقتا فک کردن راجع به حوادث بزرگ زندگي باعث ترديد و دودلي شديد تو افکارم ميشه. الان واسه من يک دوران گذار خيلي شديده. سربازي داره تموم ميشه و انتخابها پيش روم هستن. از اون طرف ديگه، جامعه ما در اين يک دو ماه اخير يک گذار بزرگ رو داره تجربه ميکنه و همه انگشت به دهن موندن که چه کنند، چه خواهد شد و خيلي چيزاي ديگه.
در اين اوضاع و احوال، گذار ديگهاي رو هم تجربه ميکنم که وابستگي به انتخابات کارم بعد از سربازي خيلي نداره و زندگي شخصيم رو به مرحله گذار داره ميبره و کلاً از خصوصيات من در زندگي، بررسي خيلي جزئيات و سعي در ايمان آوردن به تصميمام بعد از هر انتخابات و عمليه.
يکي از چيزايي که باعث شد فکر کردن بهش يک خورده دلگرميم بشه، اينه که دودلي و ترديد فقط ککي نيست که به تنبان من افتاده باشه و گويا دامنگير خيليهاي ديگه در زندگي شده، حتي آدمهاي خيلي بزرگ در تاريخ و آدمهاي خيلي بزرگ حتي در درگاه خدايي که عبادتش ميکنيم.
داستان حضرت ابراهيم و پرندگان و گذاشتن اجزايي از پرندگان بر سر چهار تا کوه و فراخوندنشون، به نوعي نشونگر بعضي مطالب براي منه. حضرت ابراهيم به خدا گفت: خدايا! بهت ايمان دارم، اما براي اين که دلم آرووم بشه، نشونم بده اونچه رو که در توانت داري. همچين حرفي بيانگر اينه که آدمي که اسمش رو گذاشتن خليلالله و از بزرگترين پيامبران خدا بود، در لحظاتي واقعاً احتياج داشت که دستي از آستين آسمان ربوبيت در بياد و پرندهها رو کنار هم جمع کنه تا بتونه آروم بگيره و زندگي و عقايد خودش رو سر و سامون بده.
از يک ديد ديگه هم که نگاه ميکنم فک ميکنم خدا هم ظرفيتهاي بالايي داشته! اگه من خدا بودم و پيامبر عزيز و دردونهام همچين حرفي به من ميزد شايد به تريج قبام بر ميخورد که: اوهوک! اي بنده! تو اصول مرا زير سوال بردي و از ما نيستي! و بعدش تو کتابهاي بعديم کلي حالش رو هم ميگرفتم و به جاي خليل الله اسماي ديگه بهش ميدادم که ديگه از اين حرفا نزنه!
خلاصه اين که من هم در شرايط فعلي، گذار عجيبي رو در زندگيم دارم تجربه ميکنم که حجم زياداطلاعات و دادهها براي تحليل رو براي من به ارمغان مياره که حتي فرصت ريزشدن در اونها رو هم بهم نميده ولي دارم تجربهاش ميکنم.
دوست دارم خدايي که اون بالا هست، گوشي چشم به بندهاش داشته باشه! همونطور که احساس ميکنم تا الان هر جا که وقتش بوده، اين کار رو خيلي عيان و آشکار انجام داده. نقاطي که احساس ميکنم اگر دست اون در پس پرده به کارگرداني مشغول نبود، خيلي چيزا تغيير ميکرد. خيلي از چيزا رو الان نداشتم.
=========================================================
امروز اينقدر روز بزرگ و عجيبي در زندگيم بود که بعد مدتها قلم گرفتم دستم تا ثبتش کنم تا واسه خيلي وقت بعد از اين يادم نره امروز چه روزي بود.... جمعه، نوزده تير هشتاد و هشت....
دوستان، متاسفانه تو زندگي لحظاتي هست که نميشه ازش فرار کرد! به شدت حالم گرفته شد ديشب! فيلم وداع "ندا" با زندگي رو ديدم! باز هم گريه کردم، مثه چند شب پيش از اون که شاهد مرگ يک انسان ديگه بودم. بعضي فيلما هرقدر هم تلخ باشن، اما آخرش ميدوني که فيلم هستن، اما بعضي لحظات هستن که شاهد و ناظرشون تو عالم واقعي نبودي و در قالب يک فيلم جلوي چشات رژه ميرن، اما ميدوني عين واقعيتند.
روح عزيزان از دست رفته در اين وقايع شاد و يادشون موندگار .....

