تبليغاتX
آهوي دشت
دیشب نه پریشب، بالاخره این بچه از تو قوطی در اومد....

حدود ساعت 8 رفتیم دم اوین با باباش. یک و نیم ساعت بودیم که گفت الان یک سری اسم خوندن من توش نبودم.

یه بابا سربازی هم گفت تا یازده خبری نیست وای نستین.

ما هم رفتیم و تا نزدیکای خونه رسیدیم که یکی از دوستاش از داخل زنگ زد گفت الان اسمش رو خوندن و همگی رفتیم دم در اوین یک لنگی وایسادیم تا این که حدودای ساعت ده دقیقه به یازده اومد بیرون. واسه چند ثانیه اول که باورم نمی شد خودشه از بس آدمای مختلف رو آزاد کردن و خودش نبود.

خلاصه یک داد و هواری زد و صداش کردم و از فرط خوشحالی گریه ام گرفت....

کلاً حس غریبی بود اون لحظاتی که پشت در منتظرش بودیم که می شه نفر بعدی باشه و باز اون روزایی که ازش بی خبر بودیم و اون بار اولی که زنگ زد و فهمیدم سالمه و مشکلی نداره

این ترانه قشنگ رو هم اینجا به مناسبت بازگشتش بهترین دوستم به جمعمون اینجا می ذارم:

شب به گلستان تنها متنظرت بودم

باده‌ی ناکامی در هجر تو پیمودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

آن شب جانفرسا من بی تو نیاسودم

وه که شدم پیر از غم، آن شب و فرسودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه

ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه

غم‌ها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

پیش گل‌ها، شاد و شیدا، می‌خرامید آن قامت موزونت

فتنه‌ی دوران دیده‌ی تو از دل و جان من شده مفتونت

در آن عشق و جنون مفتون تو بودم

اکنون از دل من بشنو تو سرودم

منتظرت بودم منتظرت بودم

+ نوشته شده توسط وهاب در جمعه شانزدهم بهمن 1388 و ساعت 6:33 بعد از ظهر |
سرویس پستچی ایرانسل چند وقتیه که ما رو مشغول خودش کرده!

یعنی که به راه بودن و کارکردن این سرویس ایرانسل شدید دستمون رو می بوسه و فعلاً هم مشکلاتی داره که چون اول راه افتادنشه خیلی زود زود و هر روز احوالم رو به عنوان نیروی پشتیبانیش می بوسه!

میلهایتون رو تو موبایل دریافت کنید، از روی موبایل هم به هر جا خواستید میل بزنید!

فقط بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید و چیزایی نفرستین که فردا نهادهای امنیتی بیان سراغتون!!! این از من به شما نصحیحت....

=========================

ضمناً در میان هاگیر واگیر کاری دوست عزیز و دلبندم که در جریانات اخیر مفقودالاثر بود از دوران اوین زنگ زد و شماره کارت داد که براش پول بریزیم و خوشبختانه احوالش هم کاملاً خوب بود، بعدش می خواستم گریه کنم از فرط خوشحالی. دلم خیلی براش تنگ شده بود....

+ نوشته شده توسط وهاب در چهارشنبه شانزدهم دی 1388 و ساعت 6:46 بعد از ظهر |
الان دو شبه که موقع خواب همیشه به این فکر می کنم که یعنی اون در چه حالیه؟ موقع غذا خوردن فکر می کنم اون الان چی خورده؟ چی بهش می گذره؟ از شب قبل عاشورا که باهاش حرف زدم تا الان دلم براش کلی تنگ شده....

چند روزیه که یکی از دوستان در بند رژیم/نظام افتاده و من هم ازش شدید بی خبرم. براش نگرانم و فقط می تونم براش دعا کنم. کاری که همه اطرافیانش دارن انجام می دن.....


خدایا مراقبش باش....

+ نوشته شده توسط وهاب در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 2:59 بعد از ظهر |

ساعت یازده و نیم شبه! الان تو محل کار الهه هستم و امروز هم روز پایانی پروژه شونه بعد از حدود یک سال تلاش و کوشش . پروژه شون که طراحی حرم نجفه و کلی آدم تا الان پاش زمان صرف کردن تا چند ساعت دیگه میره برای تحویل و ارائه به مقامات درشهر نجف! خواهی نخواهی پای من هم به این پروژه برای جمع و جور کردن یک سری از خورده ریزه کاریهای کامپیوتریشون باز شد و همین باعث شده که این وقت شب اینجا باشم.... الان هم یک زمان خالی پیدا کردم تا سرکی به این وبلاگ بزنم و نذارم خیلی گرد و غبار بگیره!

خبر جالبی که شاید به نوعی یک نقطه عطف هم تو خبرهای این بلاگ باشه، اینه که یک هفته قبل، در همچین ساعتهایی مشهد بودم و در حال مراسم بزن بکوب بودیم! علت این بزن بکوب شروع یک زندگی مشتر ک بود!

یک هفته گذشته از شروع اون زندگی....

یک هفته قبل، یعنی 28 هشت 88، مصادف با یک ذیحجه یعنی روز ازدواج حضرت علی و فاطمه، من و الهه زندگی مشترکمون رو به صورت رسمی شروع کردیم، شروعی که براش تلاش زیادی کردیم و فراز و نشیبهای زیادی رو طی کردیم....

در مورد یک هفته پیش روز پنجشنبه و خیلی از اتفاقایی که توش افتاد، می شه گفت خیلی از کارها رو مامان بابام انجام دادن و ما هم در خیلی از بخشها نقش تماشاچی یک سری کارهای از پیش تدارک شده رو داشتیم که بابتشون انصافاً خیلیها زحمت کشیده بودن و جا داره اینجا در غیابشون ازشون تشکر کنم...

5 شنبه صبح گذشته حرم امام رضا بودیم واسه مراسم عقد بالا سر حضرت.

ظهر رفتیم محضر و شب هم مراسم بزن بکوبان و چلو خورون پلو خورون و بعدش باز بزن بکوبان!

تمام این مراحل به خوبی برگزار شد و مراسم هم به نحوی بود که حداقل برخلاف تصور قبلیم که همیشه احساس می کردم صاحب مجلس از فرط خستگی سهمی در شادی مراسم نداره و درگیر کارهاست، اما باز هم علیرغم خستگی و مشغله اون روز، مراسم جوری بود که به خودم هم خوش گذشت و لحظات شادی رو برام به ارمغان آورد....

حقیقتش چیزی که باید بهش اعتراف کنم اینه که تمامی این پروسه این ازدواج خیلی سریعتر از تخمین های قبلیم اتفاق افتاد. حتی مراسم روز پنجشنبه هم به نحوی بود که فرصت نکردم به دوستان اطلاع بدم. اینطوری بگم که خودمون که موضوع برگزاری مراسم روز پنجشنبه بودیم، چهارشنبه عصر تازه رسیدم مشهد، پنجشنبه مراسم بود، جمعه صبح هم بدو بدو از خواب بیدار شدیم و ساعت 10 صبح راه افتادیم دوباره سمت تهران!

در این بین از نکاتی هم که نمی خوام از قلم بندازم این بود که جای وحید و وفا به شدت خالی بود! شدت این خالی بودن اینقدر زیاد بود که موقع مراسم عقد از نبودن داداشای گرامی گریه ام گرفت. به قول خودشون این هم از بازیهای روزگاره که هر کدوممون در یک گوشه ای بودیم و نتونستیم تو همچین روزی دور هم جمع بشیم. امیدوارم هر جا هستند خدا پشت و پناهشون باشه!

به هر حال حسی که الان دارم اینه که حرکت عظیمی رو انجام دادم! در این مسیر هم به شدت نیازمندی یاری و حضور سبز دوست عزیز، همان اوستا کریم خودمون هستیم! امید به تو....

+ نوشته شده توسط وهاب در جمعه ششم آذر 1388 و ساعت 0:4 قبل از ظهر |
می گن روزی روزگاری یکی از عزیزان آذری به مکه مشرف شد و تا کعبه رو دید، شروع کرد به شیون و فغان و زدن تو سر و کله! گفت: خدایا!!! تو کی مردی؟؟؟؟


امیدوارم خدا نمرده باشه و با یکی از اون دو دستش بگیرد از ما دست!

+ نوشته شده توسط وهاب در یکشنبه دهم آبان 1388 و ساعت 7:17 بعد از ظهر |
نکته اینه که وقتی آدم چشمش دنبال یک چیزی باشه نهایتاً بهش می‌رسه!

این رو تو زندگیم چند بار به شدت تجربه کردم!

مسیر زندگیم تو آینده‌های چند ده سال دیگه دستخوش نگاه من به آینده است.

چیزی که دوست دارم اینه که تصویری که در آینده به دنبالش هستم، در زیر دست و پای حوادث روزمره از بین نره...

احساس می‌کنم این جور تصاویر و این جور امیدها، همون چیزیه که باعث می‌شه یک دونه زیر خاک جوونه بزنه و علیرغم تمام چیزایی که سر راهش داره، نهایتاً سر از خاک در بیاره و به سمت آفتاب بره....

من هم هر چقدر چیزای مختلفی پیش بیاد، تلاشم رو می‌کنم که تا به سمت مقصد مطلوبم حرکت کنم....

+ نوشته شده توسط وهاب در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 4:19 بعد از ظهر |
از نوشتن در مورد ازدواج به شدت مي‌ترسم! هر چيزي در موردش بخوام بنويسم به شدت کليه. ازدواجي که معنيش واردشدن تو جزئي‌ترين ابعاد زندگي يک نفره. اين که آدم  تصميم بگيره و يکي ديگه رو بخواد وارد زندگيش بکنه، يا يک ياا لله بگه وارد زندگي يکي ديگه بشه، تا حدودي نياز به اين ذهنيت داره که نبايد خيلي رو اين حساب کنه که طرف مقابل رو خوب مي‌شناسه و همه چيز قراره به بهترين نحو قابل پيش‌بيني و مطابق با ذائقه‌مون پيش بره.

براي فهميدن بهتر اين موضوع، بايد به خاطر آورد که لحظات زيادي هست که واقعاً تحليل اين که بفهميم چرا خوشحال، ناراحت، شاد، دلمرده ، غمين يا مسروريم احتياج به لحظاتي درنگ و تأمل داره و خيلي وقتا آسون نيست. حتي بعضي وقتا به بن‌بست مي‌رسيم در تحليل عملکرد خودمون. اينها هم بعد از زندگي کردن بيست و چند ساله به عنوان خودمونه! خودمون که از ريزترين و محرمانه‌ترين ابعاد زندگي خودمون خبر داريم، در حد همون خدايي که بالا سرمونه، کمي کمتر.

حالا با اضافه‌شدن يک نفر ديگه تو جزئيات زندگي، اگه نخوايم قبول کنيم که مجهولات زندگي بيشتر مي‌شه، به نظرم عواقب خوبي در پيشمون نيست. ازدواج يک سري مجهولات جديد وارد زندگي مي‌کنه که احتياج داره باهاشون روبرو شد. تو اين چند روز يک دوري تو وب زدم و چيزي که برام جالب بود اين مطلب بود که زندگيهاي خوب حاصل عالي بودن شرايط و عوامل نيست، حاصل اين نيست که هيچ مشکل و چالشي وجود نداره بلکه حاصل اينه که روش مقابله‌کردن با چالش رو طرفين بلدن.

تازگيها از فکر کردن به ازدواج کمتر دچار تشويش مي‌شم. علتش هم اينه که در يک مقطع تصميم گرفتم بپذيرم که همه چيز و همه شرايط نبايد نمره 20 داشته باشه. کافيه که سعي کنيم کمي تحمل کنيم که ممکنه نمره بعضي چيزا 20 نيست و ممکنه به 20 هم نرسه هيچ وقت. اما تلاش رو که از آدم نگرفتن! هميشه مي‌شه براي بهبود شرايط تلاش کرد.

نيازمند دعاي سبز دوستان هستيم!

======

پي نوشت: در پي انتشار پست قبل، کامنتهايي محرمانه از سمت القاعده و ساير گروهکهاي تروريستي رسيد و به ما هشدار داده شد که اگر بار ديگر در اين جا عشقولانه در کنيم، وبلاگمان و خودمان مورد عنايت قرار خواهيم گرفت. گفتيم که بدانيد! گفتيم که بدانند ما هم ايستاده‌ايم! ماچ! :))

+ نوشته شده توسط وهاب در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 12:28 بعد از ظهر |

XXXX به نام خدا XXXX

عید فطر مبارک. بالاخره ماه رمضون تموم شد! واسه من که روزه داری این ماه پر مشقت بود! کلی کارهای عجیب انجام شد و فصلهای تازه ای در حال شروعه. تو ماهی که گذشت، سربازی تموم شد، سه روز بعد پایان خدمت رفتم سر کار جدید و چند روز بعدش اسباب کشی به خونه جدید.

فصل تازه ای که ازش صحبت کردم، شروع زندگی جدید از نوع مشترکه! فصلی که آسون به نظر می آد و مشکلات خاص خودش رو داره. تا الان چند بار پا تو این وادی گذاشتم و بنا به هر دلیلی موقعیتش پیش نیومد. کلاً شروع زندگی مشترک معادله ایه که حل مجهولاتش و رسوندنش به یک بله یا خیر کار پیچیده و زمانبریه.

چند روز دیگه می خوام برم اولین گامها رو وردارم و تقریباً حس لحظات قبل امتحان رو دارم. البته بهتره این توضیح رو هم بدم که حس قبل امتحانم چیه! حسش اینه که هر چی باید جمع می کردم و می خوندم دیگه تا الان خوندم. از حالا به بعد فقط باید اون چه که هست رو به مرحله عمل برسونم و خیلی استرسی به خودم راه نمی دم از اون چه که ممکنه کم باشه یا کم بیاد.... البته ناگفته نماند که هنوز ما رو به ده راه ندادن که داریم سراغ کدخدا رو می گیریم اما اما خب این برنامه ایه که در پیشه!! تا چه پیش آید و قسمت چه باشد....

در همین برخوردهای که تا به حال با زندگی مشترک و تفکر راجع به شروعش داشتم به نظرم کار بزرگ و پرمسولیتیه و شدیداً احساس میکنم که پایداریش همت بالا، صبر و حوصله زیاد و انعطاف پذیری خاص خودش رو می خواد. باشد که خداوند ما را یاری کناد! به دعاهای دوستان هم شدیداً نیازمندیم. به قول معروف، هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستیم...

پیروز باشید و پایدار

=======

پی نوشت: اهل و عیال مربوطه، شکایت فرموده بودند که چرا از ما یاد و نشانی نیست در این دفتر! خب، اولاً که در این یک مورد غالباً جانب احتیاط رو رعایت می کنم و ثانیاً هم به اطلاع دوستان می رسونیم همسر گرامی، الهه خانوم می باشند و اگر از ایشون رد و نشونی در اینجا نیست، ولی جایشون روی سر ما و یادشون در دل ماست!

خطاب به الهه خانوم(گوش نامحرم ها ناشنوا): ماچ!!

+ نوشته شده توسط وهاب در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 1:46 بعد از ظهر |

امشب ساعتها رو یک ساعت میکشیم عقب. برای این که فردا بریم سر کار یا کارهای عقب افتاده رو انجام بدیم، یک ساعت بیشتر وقت داریم! اگه ساعت یازده بخوابیم و فردا ساعت هفت پاشیم، به جای هشت ساعت، نه ساعت خوابیدیم! اما خب، در کنار این پارادوکس ساعت رو هر جور عقب یا جلو بکشیم، اما عمر رفته به عقب بر نمی گرده....!! قلب ما یک ساعت بیشتر تپیده و با اون ریتم یکنواختش بهمون یادآوری میکنه یک ساعت از فرصتی که داشتیم کم شد!

 =====

نکته: به طور اتفاقی پی بردم که وبلاگ آهوی دشت دات بلاگفا یه سال و دو روزشه! جالب این که تولدش بیست و هشت شهریور ماهه! دو روز بعد تولد مامانم و مقارن با تولد یک دوست خوب!!

+ نوشته شده توسط وهاب در دوشنبه سی ام شهریور 1388 و ساعت 1:32 بعد از ظهر |

بلاگهام دارن مي‌شن شبيه توئيت!

به قول برادر ارزشي و فرهنگيمون اميرقلعه‌نويي، کل يومٍ کارها تو هم پيچيده!

سربازي تموم شده خير سرش اما خب هر کي رفته باشه مي‌دونه که تموم شدنش شادي خاصي نداره فقط افسوس اينو داره که چرا يک مدت از زندگي اينطوري گذشت! اما خب، هر چه بود تموم شد.  لقش!

مي‌شه گفت بلافاصله بعد سربازي و در ظرف دو روز تو محل کار جديد مشغول شدم و خيلي سريع و سير دانشگاه بهشتي رو ترک کردم، ترک کردني را! قبل اون به شدت دنبال خونه داشتم مي‌گشتم و بعدش دنبال اون چه که تو خونه جاش خاليه، مثه يخچال و اين طور خرت و پرتها!

وسايلم هم فعلاً به روش خونه سازي پرنده‌ها دارم تو خوابگاه جمع و جور و کارتن پيچ مي‌کنم! مي‌رم، مي‌آم هر شب ده دقيقه يک ربع اگه انرژي باقي بود خرت و پرتا رو جمع مي‌کنم.

در اين اثنا، ماه رمضون شروع شده، بد جور سرماخوردم، واسه رفتن سرکار هر روز ساعت 7 بيدار باش بايد زد و تقريباً تو اکثر روزها تا کارهاي جانبي اين روزها رو راست و ريس کنم و دوباره برگردم خوابگاه ساعت مي‌شه نه شب. نه شب هم باز بخواب و سيکل کارا از فردا. امروز بعد چند روز وقت کردم چند دقيقه پاي سيستم بشينم و يک ميل چک کنم و يک کم وبگردي مختصر بکنم. همه چيز به صورت کاملاً خلاصه!

محل کارم هم فعلاً جالبه! هنوز کامپيوتر ندارم و عملاً يک دو روز اول در حال دق کردن بودم! چون اينترنت سرعتش پايينه، محدوديت ترافيک 10 مگ در روز داره، کلي چيزا توش محدوده و الي آخر! اما در کل چون شرکت پايدار و با ثباتيه و اين که به نظرم مي‌آد که نسبت به همکارام يک چيزايي داشته باشم که امتياز مثبت حساب بشه، اميدوارم که اينجا بمونم و فيلم ياد هندستون نکنه بخوام برم سراغ کار جديد. البته ناگفته نماند چون کارم عملاً خيلي فني نيست، فعلاً نمي‌دونم چيکار بايد بکنم چون کلاً سيستم کار فني رو دوست دارم اما اين کار رو هم دارم فعلاً مزه مزه مي‌کنم تا ببينم چي مي‌شه. از طرف ديگه وارد شدن به کار فني هم از بعضي جهات ممکنه به گروه خونيم الان سازگار نباشه. چون معمولاً وقتي کسي وقتي خيلي تو دانشگاه باشه و مخصوصاً تحصيلات تکميلي رو گذرونده باشه، تو هر شرايطي شايد راضي به کار نشه، اينم همون دليليه که شايد تو کار فني اگه الان درگير نشم بهتر باشه. اما فعلاً در حال آزمايشم. ببينم دنياي غيرفني چطوريه. اگه حال داد که فبهاالمراد. اگر هم حال نداد، مي‌ذارم تو آينده سوئيچ مي‌کنم دوباره تو زمينه‌هاي فني! فعلاً مهم اينه که پول از کجا برسه!

ضمناً پنج شنبه اسباب کشي دارم و حسابي هم دست تنها و اينطور که بوش مي‌آد روز پرماجرايي خواهد بود و اميدوارم کارها خوب پيش بره.

والسلام علي من تبع الهدي!



+ نوشته شده توسط وهاب در سه شنبه دهم شهریور 1388 و ساعت 6:25 بعد از ظهر |